ابن خلدون ( مترجم : آيتى )
84
تاريخ ابن خلدون ( فارسي )
و دو ماه درنگ كردند تا زمستان سپرى شد . مسلمانان همچنان در جاى خود بودند . فرنگان را عزم سست شد و به بلاد خود بازگشتند . ايلغازى به ماردين رفت و طغتكين به دمشق . مسلمانان به سوى كفر طاب يكى از بلاد فرنگان لشكر بردند و آنجا را محاصره كردند و به قهر در تصرف آوردند و فرمانرواى آن را اسير كردند و ساكنانش را كشتند . سپس به قلعهء افاميه رفتند . مردم شهر نيك دفاع كردند و آنان به معره بازگشتند جيوش بك از آنان جدا شده به بزاغه [ 1 ] راند و آنجا را بگرفت . امير برسق لشكر را از معره به حلب روانه كرد . پيشاپيش ، خيمهها و بنه و اساس خويش را فرستادند . ناگهان بالدوين صاحب انطاكيه با پانصد سوار و دو هزار پياده كه به يارى مردم كفرطاب مىرفت با آنان برخورد كرد . همه آنچه بود به غارت برد و دست به اعمالى ناشايست زد و لشكر هنوز نرسيده بود . چون امير برسق آمد و آن وضع را ديد به اشارت برخى از ياران خود جان خويش از معركه برهانيد . فرنگان از پى ايشان تاخت آوردند و در هر ناحيه از مسلمانان جمع كثيرى كشتند . و پس از يك فرسنگ كه آنان را تعقيب كرده بودند باز گرديدند . اياز پسر ايلغازى به دست مو كلانش كشته شد . مردم حلب و ديگر بلاد مسلمانان در شام بسى بترسيدند زيرا آنان به اين لشكر اميد پيروزى داشتند و اكنون حادثهاى پيش آمده بود كه اصلا حسابش را نمىكردند . سپاهيان مسلمانان پراكنده شده ، هر گروهى به شهر خود رفت . امير برسق و برادرش زنگى در سال 510 بمردند . امارت جيوش بك و مسعود پسر سلطان محمد بر موصل سلطان محمد بن ملكشاه موصل را و آنچه را كه در دست آقسنقر برسقى بود به امير جيوش بك داد و پسر خود مسعود را نيز با او بفرستاد . و برسقى به رحبه رفت . آنجا اقطاع او بود و تا پايان حيات سلطان محمد در رحبه اقامت داشت . امارت چاولى سكاوو بر فارس و اخبار او در آن سرزمين و وفات او چون چاولى سكاوو نزد سلطان محمد بازگشت سلطان از او خشنود شد و او را بر فارس و اعمال آن امارت داد و پسر خود چغرى بك [ 2 ] را كه كودكى تازه از شير برگرفته بود با او فرستاد و از او تعهد گرفت كه در اصلاح امور فارس اقدام كند . چاولى در راه كه به فارس مىرفت بر بلاد بلداچى گذشت . چون كليل و سرماة و قلعهء اصطخر . بلداچى از مماليك سلطان ملكشاه بود . چاولى او را به ديدار چغرى بك فرا خواند . چون بيامد چغرى بك را تعليم كرده بودند كه بگويد : بگيريدش . او را بگرفتند و در بند كردند و اموالش را تاراج نمودند زن و فرزند
--> [ ( 1 ) ] متن : مراغه . [ ( 2 ) ] متن : جعفرى بك .